---------------------------------------------------------
۱.نمي خوام بگم هيچوقت دروغ نگفتم ولي در کار هام هم بي مسئوليت و دروغگو و کلاهبردار هم نبوده ام يا حداقل وقتي مسئوليت کاري رو به عهده داشته ام سعي کرده ام به بهترين نحو آن را انجام بدهم.
۲.
کاش هرگز زنگ تفريحي نبود
جمع بودن بود و تفريقي نبود
کاش مي شد باز کوچک مي شديم
لااقل يک روز کودک مي شديم
ياد آن آموزگار ساده پوش
ياد آن گچها که بودش روي دوش
اي معلم نام و هم يادت به خير
ياد درس آب و بابايت به خير
اي دبستاني ترين احساس من
بازگرد اين مشقها را خط بزن
دلم هوای میز و درس و مشق کرده بود![]()
فقط با پاسخت پيچيده تر کردي معما را
ازباغ مي برند چراغاني ات کنند
تا کاج جشنهاي زمستاني ات کنند
اي گل گمان مبربه شب جشن مي روي
شايد به خاک مرده اي ارزاني ات کنند
پوشانده اند صبح ترا ابرهاي تار
تنها به اين بهانه که باراني ات کنند
يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي برند که زنداني ات کنند
يک نقطه بيش بين رحيم ورجيم نيست
از نقطه اي بترس که شيطاني ات کنند
آب طلب نکرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه ايست که قرباني ات کنند
--------------------------------------------------------------------
۱. تقويم کهنه ام ! پر از قرار هايي است که هرگز گذاشته نشد! و فردا ! حتما قراري خواهم گذاشت... با خودم!
۲. امروزدلتنگی هام هزار برابر شده بودن . خیلی حرف دارم برای گفتن یا شاید فریاد زدن ولی نمیدونم چرا نمیتونم دهان باز کنم ،صدام در نمیاد.![]()
شهادت مولاي متقيان امام علي عليه السلام تسلیت .
امام علی (ع) :
هر كس با حق در افتاد نابود شد. (حكمت 408)
بدترين دوست، آنكه براي او به رنج و زحمت افتي. (حكمت479)
مناجات شهيد صابرى - الهي! همه گرمي ها بي محبت تو سرد است و همه نعمت ها بي لطف تو درد است.
الهي! دلي ده كه شوق طاعت فزون كند و توفيق طاعتي ده كه به بهشت رهنمون سازد.
الهي! مخلصان به محبت تو مي نازند و مشتاقان به سوي تو مي تازند، كار ايشان تو ساز كه ديگران نسازند.
الهي! غم ها با ياد تو سرور است و شادي ها بي ياد تو غرور است.
الهي! انت ولينا فاغفرلنا و انت خير الغافرين تو ولي مايي پس ما را بيامرز و بر ما رحم كن و تو بهترين آمرزندگاني
--------------------------------------------
چون نامه جرم ما به هم پیچیدند * بردند به دیوان عمل سنجیدند * بیش ازهمگان گناه مابود ولی ما را به محبت علی(ع)بخشیدند.
با عرض تسلیت در لیالی قدر این حقیر را ازدعای خیرخویش فراموش نکنید.التماس دعا
مارا به دعا کاش فراموش نسازند
رندان سحر خیز که صاحب نفسانند
بچه ها دور هم جمع شده بودند ،با هم دیگر بحث می کردند. نزدیکتر که رفتم دیدم بحث سر میز و صندلی های جدیدِ دبیران است. با خودم فکر کردم باید جالب باشد که باعث این همه حرف و حدیث شده است.
روز بعد هنگام ورودم به کلاس چشمم به یکدست میز و صندلی زیبا افتاد میزی با پایه های خیلی بلند و
چشمگیر میز آنقدر بلند بود که نمیشد به راحتی رویش را دید. در پشت میز هم یک چهار پایه پهن و بلند قرار داشت و روی آن یک صندلی بسیار زیبا که کمی از حالت معمول بلندتر بود .
چهار پایه را برای احاطه داشتن به میز زیر صندلی قرار داده بودند. که اینکار جلوه ی خاصی به صندلی داده بود
و باعث شده بود میز و صندلی چشمگیر تر و دلنوازتر به نظر بیاید. با نگاه به آن دل آدم به آشوب می افتاد و بد جور هوس می کردی که روی صندلی بنشینی بخصوص اینکه بیشتر از قبل به کلاس احاطه پیدا می کردی .
این اولین باری نبود که میزو صندلی های دبیران را عوض می کردند ولی هیچکدام مثل این یکی دلانگیز نبود.
به محض اینکه زنگ تفریح به صدا در آمد دور میز اجتماعی از بچه ها دیده شدهمه به نحوی میخواستن میز و صندلی را امتحان کنندولی نمیدانم چرا به محض نشستن روی صندلی دیگر خیال بلند شدن نداشتن،خلاصه غوغایی بود .
منهم منتظر فرصت بودم تا صندلی خالی شود و از این لذت ناکام نمانم . اینقدر این پا اون پا کردم تا اینکه ساعت زبان که هنوز دبیرمان به کلاس نیامده بود سعادتی نصیبم شد تا صندلی را امتحان کنم.
نمیدانید چه کیفی داشت. باور کنید آن بالا خیلی فرق می کرد دیگر دلم نمی خواست پایین بیایم .
مست صندلی و ابهتش بودم که دبیر زبان وارد کلاس شد.
وقتی من را آن بالا دید یکه خورد،و منهم که رویای قدرتم پاره شده بود با لبو لوچه ی آویزان از صندلی پایین آمدم، و در همین حین خانم معلم با لحن جدی و همراه
با کمی تمسخر گفت: حالا تشریف داشتید.
با گفتن این جمله کلاس رفت روی هوا، آنروز هم تمام شد و رفت اما چیزی که ماند حرفی بود که من هرگز جراتِ بیان کردنش را پیدا نکردم: "تقصیر از من نبود از صندلی بود"
-----------------------------------------------------------------
۱.حالا خوب فهمیدم که چرا بعضی ها برای نشستن و ماندن روی صندلی ها چه کار ها که نمی کنند.
ولی این صندلی های نامرد نه به من وفا کردند نه به دیگران.
۲.به قول سر آشپز حقته که از صندلی انداختنت پایین.![]()
تولدحضرت مهدی(عج) به همه تبریک میگم![]()
ای پادشه خوبان داد از غم تنهائی دل بی تو به جان آمد وقتست که باز آئی
---------------------------------------------------
دیروز وقتی داشتم کتاب مکتوب پائولوکوئلیورا می خواندم این مطلب را دیدم خیلی به دلم نشست با اینکه یه مطلب نوشته بودم واسه آپ کردن ولی این داستان را ترجیح دادم. فکر می کنم توضیحی لازم نداره چون خودش گویای همه چیز است.
يک افسانه ي قديمي پروئي از شهري مي گويد که همه ي مردمش شاد بودند. ساکنين آنجا به هر کاري که مي خواستند دست زده و يکديگر را خوب درک مي کردند به غير از شهردار که غمگين بود چرا که نمي توانست بر چيزي حکومت کند . زندان شهر خالي بود و دادگاهي بر پا نشده و محضرخانه ها نيز هيچ ضمانت نامه اي صادر نمي کردند چرا که کلام مردم بيشتر از نوشته و کاغذ ارزش داشت. يک روز شهردار دستور داد تا تعدادي کارگر از راه دور دست آمده تا اطراف مرکز ميدان اصلي شهر را زا پرچينهائي محصور کنند . لذا صداي چکشهائي شنيده مي شد که ضربه مي زدند و اره هايي بود که چوب مي بريدند.در پايان يک هفته شهردار همه ي مردم شهر را براي مراسم افتتاح دعوت کرد. سپس با تشريفات فراوان پرچينها برداشته شد و يک چوبه ي دار پديدار گرديد.مردم از خود مي پرسيدند که آن چوبه دار آنجا چکار مي کند. و با ترس و لرز براي انجام هر موضوعي که قبلا توسط توافقات طرفين حل مي شد به قانون مراجعه مي کردند.به محضرخانه ها رفته تا هر نوع سند و مدرکي که قبلا جايشان را به کلام داده بود را به ثبت برسانند.وبا ترس از قانون سر به فرمان و دستورات شهردار سپردند.
اين افسانه در ادامه مي گويد که آن طناب دار هرگز مورد استفاده قرار نگرفت. اما حضورش براي تغييرهمه چيزکافي بود
---------------------------------------------
۱.در خانه ات درختي خواهد روئيدو در خت هايي در شهرت و بسيار درختان در سرزمينت و باد پيغام هر درختي را به درخت ديگر خواهد رسانيدو درخت ها از باد خواهند پرسيد:در راه که مي آمدي سحر رانديدي؟
۲.بالاخره به لطف خداوند وتلاش خودم تونستم موقتی کامپیوترم رو درست کنم. بهتون سر میزنم مثل همیشه![]()
![]()
سلام آقاي جومونگ .اميدوارم حالتان خوب باشد و ملالي در وجود شريف نباشد. اگر از احوال اينجانب و ساير هموطنان بپرسيد بنده که مخلص جناب عالي و تمام اعضاي گروه دامون هستم . هموطنان هم همگي دوست دار جناب عالي هستند و هرشنبه و سه شنبه مشتاقانه پاي تلويزيون مي نشينند تا جمال مبارک جنابعالي وياران را ببينند و مرحبا بگويند و بر هر چه تسو و تسوئيان لعن و نفرين بفرستند.
و البته بعضي ها هم به خاطر تماشاي جمال کم مثال بانو سوسانو به تماشاي سريال شما مي نشينند.به من چه؟ مرا که توي قبر اونها نمي گذارند. غرض فقط اين بود که بگويم اينجا همه جور آدمي هست.آقاي جومونگ من خيلي خوشحالم که سريال شما را تلويزيون ما نشان مي دهد. آخه مي دانيد؟ ماتوي سرزمين بزرگ مان اصلا آدمي مثل شمانداريم!
نه درتاريخ مان نه درقصه ها و افسانه هامان مثل شما نداريم. به همين جهت ديدن شجاعت هاي شما ،درستي شما ،کارداني شما برايمان لذت بخش است .چه کسي مي تواند سه تا تير در کمان بگذارد و هرسه رابه هدف بزند؟ چه کسي مي تواند آنهمه صبرکند تا اعتماد آدمي مثل تسو را به دست بياورد؟ چه کسي مي تواند يک تنه به وسط يک فوج بزند و همه را از دم تيغ بگذراند؟
اين کار فقط و فقط ازجنابعالي برميايد.عموي پدرم مي گويد رستم زور صدتا جومونگ راداشته است. ولش کنيد لطفا. پير است و هذيان مي بافد .کلي هم اسم هاي اجغ وجغ مثل گيو و گودرز و سياوش و بيژن و کيخسرو و اينها پشت سرهم رديف مي کند که مثلا اينها اساطير مايند .من که جدي اش نميگيرم اگر آنها اسطوره بودند، اگر از جنابعالي سر تر بودند چرا صداسيماي ما ازشان فيلم نمي سازد؟
مگر رستم هماني نبود که چند وقت پيش ها يک سريالي ازش نشون داد؟ اونکه اصلا لاجون بود.فقط حرف ميزد. اگر اسطوره ما اون بود ما اصلا اسطوره نخواستيم, داداشم ديروز که ازمدرسه اومد ازقول معلم تاريخشون مي گفت که ما يه ستارخاني داريم که مثل جومونگ افسانه نيست و واقعي است وتازه از جومونگ هم چيزي کم نداره .و کلي ازشجاعت و کاردرستي اش گفت.
گفتم داداشم گوش کن.من هم ستارخان راخوب مي شناسم. هموني يه که اسمش رو خيابون دايي اينهاست. اما اگه کارش درست بود لابد يه فيلمي، سريالي چيزي ازش مي ساختند. بد که نگفتم .خلاصه اينجا هرروز يه اسطوره علم مي کنند که مثلا ازشما سرتر باشه اما نمي شه .اما گوش من بدهکار اين حرفها نيست .من فقط مخلص جومونگم وغيرجنابعالي اسطوره اي ندارم.دور دور جومونگ است وبس.
منبع : [miadgah]
------------------------------------------
به نظرم جالب بود گفتم شما هم بی بهره نباشید![]()
--------------------------------------
خدای من اگه کمکم نکنی حتما توی این کوره راهها گم خواهم شد.
چه انتظار عظيمی نشسته در دل ما
هميشه منتظريم و کسي نمي آيد
به قول محمود کيانوش: اگر سادگي واعتقاد را که جوهر بازيهايماو قصه هايمان بود همراه همان مي آورديم حالا اينقدر دست هايمان خالي نبود
گشت و بازگشت
سفر به دهکده ي سبز کودکي کردم
سفر به سايه ي پروانگان در آتش ظهر
سفر به قوس قزح هاي زير پاي ملخ
سفر به خلوت باراني شقايق ها
دوباره در سن دهسالگي فرو رفتم
دوباره کودکي از دور ها صدايم کرد
تمام شادي خورشيد در نگاهم ريخت
به راز روشن چشمه آشنايم کرد
به چشم کودک دهساله اي که من بودم
هنوز خانه ي ما رو به چهار سوي جهان
در يچه هايي با شيشه هاي آبي داشت
هنوز ابر ازان مي گذشت و بر مي گشت
هنوز ساقي پنيرک زشير مي روئيد
هنوز اردک از آبگير مي روئيد
هنوز روح گل از چشم روشن شبنم
به آفتاب نظر مي کرد
شاپره در قفس شاخه ها نفس ميزد
سپيده بر شتر کوهها سفر مي کرد
هنوز سنجاقک
هوانورد و هراس آور بيابان بود
فرود گاهش اطراف جويباران بود
هنوز دست زدن پيشه ي سپيداران
هنوز پير شدن شيوه ي چناران بود
به چشم کودک دهساله ي که من بودم
هميشه تير تلگراف پاي در گل بود
هميشه سيم به قدر نسيم سرعت داشت
هنوز دخترک خوشه چين عروسک بود
عروسکي که در انبوه کاه مي خوابيد
هنوز آينه ي خورشيد کاکلي بود
شعاعش از کف دستم به ماه مي تابيد
هنوز عشق بخش نمي شناخت مرا
ولي چراغش در پشت ذهن من مي سوخت
هنوز چهره ي هعصوم ناشناخته اي
نگاه منتظرش را به چشم من مي دوخت
ديار کودکيم را قدم زنان ديدم
در آن قلمرو اوهام دربدر گشتم
فضاي خانه اش از صداي مادر بود
به کو چه آمدم و در پي پدر گشتم
از اين دو گمشده ي خويش نشان چه ديدم هيچ
غباري از سم اسبي که در افق مي تاخت
تمام دهکده را آشنا گمان کردم
از آن ميان دريغا يکي مرا نشناخت
مسي به رنگ شفق بودم،زمان سپر شدنم آموخت
در اميد زدم يک عمر، نه در گشادو نه پاسخ داد
در دگر زدنم آموخت،چراغ سرخ شقايق را
رفيق راه سفر کردم،به پيشواز سحر رفتم
سحر نيامدنم آموخت.
کنون هواي سفر در سر، نشسته حلقه ي حقيقت بر در
حديث خويش نميدانم
خوشم به عقربه ي ساعت
که چه مي گذرد بر من
-----------------------------------------------------
۱. اینم به خاطر محمد عزیز ،فک کنم از دوخط بیشتر شد نه؟؟؟؟![]()
۲.ای کاش فکر نمی کردیم مسخره کردن دیگران زرنگیه ای کاش!...
۳.آن عهد که با تو بسته بودم
یاد است مرا ترا فراموش!!!!!!!!!!!
بــــــــــادت انـــــــــدر شــهریاری برقـــــــــرارو بـر دوام
سال خـــــــــرم،فال نیکو،مال وافر،حال خـــــــــــوش
اصـــل ثابت،نســــــل باقی،بخت عـــــالی،تخت رام
می خواستم زودتر بنویسم ولی وقت تنگ بود و مغز هم توانایی یاری نداشت . با این حال سال نو
را به همه ی شما دوستان خوبم تبریک می گویم. فصل بهار فاصله ی بین نفسهاست امید وارم که
این فاصله پر شود از عشق و محبت. آرزومندم که همه ی شما در این فصل نو حتی برای یک
لحضه هم که شده به هیچ چیز جز بهار نیاندیشید. و قلب و روحتان پر شود از هوای لطیف و
زیبای بهاری، همچون طبیعت سر شار از سر سبزی و شادابی.و کهنه ها را در سال کهنه رها
کرده و قدم در سال نو گذاشته باشید.
و در آخر بهاری ترین بهار را برایتان آرزو می کنم.![]()
۱ شاید نتوانم آنچان که باید به شما دوستان سر بزنم امید وارم من را ببخشید ولی به اندک فرصتی جویای احوالتان خواهم شد
دوستتون دارم و تعطیلات خوشی را برایتان آرزو می کنم.![]()
۲ دلت شاد و لبت خندان بماند برایت عمر جاویدان بماند
خدا را میدهم سوگند بر عشق هرآن خواهی برایت آن بماند
بپایت ثروتی افزون بریزد که چشم دشمنت حیران بماند
تنت سالم سرایت سبز باشد برایت زندگی آسان بماند
قرار بود از استان چند نفري بيايند براي بررسي درس بچه ها.
حدودا سه نفر بودند سه نفر آقا با کت شلوار های تمیز و اتو کشیده و کراوات زده، بیچاره معلممان دل توی دلش نبود
رنگش پریده بود و مرتب ما را نصیحت می کرد که آگه این سوال را کردند اینطور جواب بدهید . اگه آن طور سوال کردند آنطور .
خلاصه آقایون در زدند و وارد کلاس شدند بعد از سلام و احوال با معلم کلاس ،رو کردند به بچه ها و چند جمله ی کوتاه گفتند که من حتی یک کلمه هم یادم نیست.
فقط یادم می آید که یکی از بچه ها را که دختری سفید و تپل بود و چشم و ابروی مشکی داشت و
لبهای سرخ و زیبا با یک خال مشکی و قشنگ کنار لبش صدا زدند با اینکه زرنگ کلاس بود اما رنگ از رخش پرید .
ولی با این همه سوالهایی را که از او پرسیدند درست جواب داد به جز یک بیت شعر ی که که در کتاب فارسی بود و نتوانست معنی کند .
آقای محترم رو کرد به کلاس و گفت چه کسی می تواند این شعر را معنی کند، از هر کس می پرسید
معنی آن را نمی دانست .
چهره ی معلممان در نظرم می آید، آن لحظه چقدر نگران بود و با خود فکر می کرد که همه ی تدریسش زیر سوال رفته است .
خوب یادم است من با ان همه کم رویی دستم را بلند کردم و شعر را ترجمه کردم آنقدر جملات زیبایی گفتم
که صورت خانم معلممان مثل گل شکفت ، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید
آن آقای محترم از جملاتی که من گفتم شگفت زده شده بود و تازه سر ذوق آمده بود تا از من سوال های بیشتری بپرسد .
من هم تمام سوالها را درست جواب دادم به جز یک سوال ریاضی که درست حل نکردم .
خلاصه در آخر قرار شد یک جایزه به کسی که بهتر از همه سوالها را جواب
داده بدهد آن هم یک خودکار نفیس با یه عالمه نوشته رویش .
بالاخره جایزه به همان دختر زرنگ کلاس داده شد گرچه بدم نمی آمد آن جایزه را می گرفتم اما زیاد برایم
مهم نبود ، چیزی که در آن لحظه برایم اهمیت داشت سوالی بود که من فقط جواب داده بودم و آبروی
معلمم را خریده بودم
اما مثل اینکه نظر خانم معلم این نبود و جایزه را حق مسلم من می دانست ، از اینکه آنرا به من نداده بودند بسیار ناراحت شده بود ناراحت بود چون فکر می کرد حق مرا خورده اند.
آن موقع این موضوع را درک نمیکردم اما بعد ها فهمیدم که خوردن حق دیگران همه جارواج دارد و تازگی
هم ندارد به آدمش هم زیاد ربط ندارد آن آدم میتواند حتی پدر یا برادر یا همکار یا یه رئیس کله گنده یا .... باشد ،مهم این است که زندگیت را زیرو رو خواهد کرد اگه نروی به دنبالش و حقت را نگیری.
یک پیشنهاد دوستانه: مثل من باشید جایزه واستون مهم نباشه.![]()
-چقدر ثانیه ها نامردند گفته بودند که بر میگردند رفتند و پس از رفتنشان بی جهت عقربه ها می چرخند.![]()
نمیدونم چه ربطی داشت خودتون ربطش بدید.![]()